از قدیم و ندیم گفته ن اعتیاد بلای خانمانسوزه ، معضل قرنه ( البته این معضل قرن رو تو قرن بیست می گفتن که شامل قرن ما نمی شه ) این رو هم حتما تو تلویزیون از زبون مسوولین مبارزه با مواد مخدر شنیدین که هر روز مخدرهای جدیدی به بازار میاد که هرکدوم از اون یکی خطرناکترن و خانمانسوزتر . یک روز ماری جوانا مده ، یک روز ال اس دی ( که این دوتا مال زمان جوونی و جاهلیت براتیگان و نسل بیته ) یک روز کریستال متا امفتامین میاد ( که این یکی مال زمان جهلیت هم نسلان منه ) . امروز هم که ظاهرا چرندیاتی به اسم نخ و یخ و از این قبیل مده . اما من اخیرا موفق به کشف قوی ترین و مرموزترین مخدر تاریخ شده م . مخدری که می تونه ظرف 45 دقیقه هر بنی بشری رو معتاد کنه . البته من توصیه نمی کنم سراغ این مخدر نرید . فقط توصیه می کنم اول چند روز مرخصی بگیرید ، بعد تمام قبض های آب و برق و گاز و تلفن تون رو پرداخت کنید ، به اندازه ی کافی خوراکی و نوشیدنی تهیه کنید ، بعد برید سراغ این مخدر .
اعتیادی که ازش میگم با تماشای سریال گمشدگان (LOST) شروع میشه . این سریال ظاهرا توسط شبکه ی ABC استرالیا ساخته شده . این شبکه در تولید سریال های تلویزیونی از تولیدات مشترک با BBC شروع کرد اما امروزه در این زمینه برای خودش شاخی شده .
مدت این سریال 72 ساعته . تماشای اولین قسمت از این سریال که حدود 45 دقیقه ست تماشاگر بخت برگشته رو چنان هیپنوتیزم می کنه که عین یک معتاد عملی خراب و بیچاره میشینه تا بقیه ش رو ببینه . این سریال لعنتی ویروس تعلیق و دلهره ست .
معتادهایی رو می شناسم که شب ها تا صبح بیدار می مونن تا بتونن پنج شیش ساعت از این سریال رو تماشا کنن . صبح خسته و خراب و خمار باید برن سرکار . اما کجای دنیا کسی که شب تا صبح پلک رو هم نگذاشته می تونه عین آدمیزاد کار کنه ؟ تمام فکر و ذکر این معتاد بدبخت به اینه که زودتر شب بشه و بره بقیه ی سریال رو ببینه . معتاده به جای کار کردن همه ش به این فکر می کنه که تکلیف کلیه ی جان لاک چی میشه ؟ بالاخره غوله سعید رو می خوره یا نه ؟ بالاخره جولیت به خواستگاری ساویر جواب مثبت میده یا نه ؟
خداییش این هم شد زندگی ؟ بهترین و عاقلانه ترین راه برای تماشای این سریال اینه که 5 روز کامل مرخصی بگیرید . اگر شاغلید از محل کارتون . اگر دانشجویید از درس و مشق ، اگر خانوم خونه دارید از آقای خونه . بعد به اندازه ی سه شبانه روز یک آدم حسابی غذا و خوراکی و نوشابه و هله هوله تهیه کنید و برای سه شبانه روز کامل ، بلا انقطاع این سریال رو تماشا کنید . بعد از 72 ساعت سریال تموم میشه و می تونید با خیال راحت بگیرید بخوابید . حالا بعد از سه شبانه روز بی خوابی ، 48 ساعت فرصت دارید بخوابید و خستگی در کنید .
اما این تازه آغاز اعتیاده . کسانی که مزه ی تماشای سریال LOST رفته زیر دندونشون عین یک معتاد عملی بدبخت دربه در دنبال سریال های تازه می گردن . غافل از این که عملشون بالا رفته و سریال های دیگه جوابگوی نیازشون نیست . من خودم معتاد بدبخت عملی بیچاره ای رو می شناسم که بعد از تماشای LOST ، سریالی به اسم فرار از زندان رو تماشا می کنه که اتفاقا خیلی بیشتر از 72 ساعت زمانشه و جالب این که به اندازه ی LOST هم دلهره و تعلیق و هیجان نداره .
اما یک نکته ی مهم : این سریال ها در همه جای دنیا بر اساس برنامه ی منظم هفتگی از شبکه های تلویزیونی پخش میشن . کسی هم بهشون معتاد نمیشه . اما از اونجایی که ما ایرانی ها همیشه همه کاری رو به بدترین شکل ممکن انجام می دیم ، یک سریال پیش پا افتاده ی تلویزیونی رو به یک معضل جهانی تبدیل می کنیم .
پیچ برنامه ریزی شده با قرار قبلی
شما خواننده ی عزیز احتمالا خوب می دونید پیچوندن یعنی چی . معنی اصلی پیچوندن یعنی این که یک چیزی رو بگیریم و همین جوری بچرخونیم یا بپیچونیم . اما یک معنای ضمنی هم برای پیچوندن وجود داره که همون مچل کردن ، سرکار گذاشتن ، بدقولی کردن ، وعده ی سر خرمن دادن ، عنتر و منتر کردن ، به ریش کسی خندیدن و از این قبیل کارهای زشت و ناپسنده .
حتما تایید می کنید که پیچوندن کلا کار بدیه ؟ نه ؟ حالا به نظر شما به کسی که یک نفر دیگه رو می پیچونه چی باید گفت ؟ به خصوص وقتی که فرد پیچونده شده هرچی فکر کنه یادش نیاد چه هیزم تری به فرد پیچوننده فروخته و دلیل این اتفاق چیه ؟
حالا چی شد که اینها رو نوشتم ؟ علتش اینه که من اخیرا توسط دو فرد محترم که اتفاقا با هم دوست هم هستن به شدت پیچونده شدم . به نظر شما این که آدم به فاصله ی سه روز به دست دو نفر که با هم دوست هم هستن پیچونده بشه تصادفیه ؟ یا برنامه ریزی شده ست ؟
من که فکر می کنم این حسن تصادف علت داره . حالا علتش چیه ؟ خدا می دونه . جریان از این قراره که دو سه هفته ی گذشته جهت انجام یک پروژه ی پژوهشی نیاز به استفاده از تعدادی پایان نامه ی دانشجویی داشتم . یادم افتاد یکی از آشنایان محترم دانشجوی یکی از دانشگاههای محترم و معتبر تهرانه . به ایشون تلفن زدم و گفتم من که دانشجوی این دانشگاه نیستم چطور می تونم از پایان نامه های کتابخونه ی مرکزی دانشگاه شما استفاده کنم ؟ یا این که میشه از پایان نامه ها کپی گرفت یا نه ؟ یا این که اصلا پایان نامه ها توی کتابخونه ی دانشکده ها نگهداری میشن یا همه یکجا توی کتابخونه ی مرکزی نگهداری میشن ؟ آشنای محترم ما فرمودند از هیچ کدوم از این قضایا خبر ندارن ، بنابراین روز چهارشنبه که رفتن دانشگاه پرس و جو می کنن و به من اطلاع میدن چه جوری میشه به پایان نامه های دانشگاه دسترسی پیدا کرد .
خلاصه ، چشمتون روز بد نبینه . من یادم رفت بپرسم منظور ایشون از چهارشنبه ، کدوم چهارشنبه است ؟ تا امروز که هنوز چهارشنبه ی مورد نظر ایشون نرسیده . معلوم هم نیست کی این چهارشنبه ی موعود می رسه ؟
اما دومین فقره ی پیچیده شدن مربوط میشه به دوست محترم همین فرد محترم . ماجرا از این قراره که یک شب یکهو دلم شروع کرد به شور زدن . نگران حال کسی بودم که قرار بود عمل جراحی بشه . بعد از کلی کشتی گرفتن با موبایل موفق شدم یک اس ام اس بفرستم برای ایشون که اگر از حال ایشون خبری دارید فوری فوری به من هم اطلاع بدید تا از نگرانی دق نکنم . آقا چشمتون روز بد نبینه . اگه این دیوار به شما اس ام اس زد ( منظورم این دیوار روبرومه ) ، اون فرد محترم هم زد .
چند روز پیش کتابی خوندم از یرواند آبراهامیان درباره ی این که چرا ایرانی ها پشت هر اتفاقی دنبال دست های پشت پرده می گردن و برای خودشون یک توطئه طراحی می کنن ؟ من هم تصمیم گرفتم من بعد از این انقدر دنبال دست های پشت پرده نگردم ، اما واقعا میشه باور کرد این دو فقره پیچیده شدن برنامه ریزی شده نباشه ؟ من به این ماجرا میگم " پیچوندن سازماندهی شده " .
به نظر شما از دست این دو نفر به کجا شیکایت کنم ؟


این جهان وان جهان مرا مطلب
کاین دو گم شد در آن جهان که منم
اگر شما از خواننده های حرفه ای وبلاگ مشیانه هستید و احیانا دلتون برای نوشته های مرضیه نویسنده ی این صفحه تنگ شده و اگر احیانا کنجکاو شدید بدونید ماجرای واگذاری سرقفلی چیه خدمتت مبارکتون عرض کنم نویسنده ی اول و آخر این صفحه همچنان مرضیه است . ایشون در تعطیلات پس از فارغ التحصیلی به سر می برند و پس از استراحت به این صفحه باز خواهد گشت .
اگر کنجکاو شدید بدونید من کی هستم ؟ باید بگم من سرایدار فوضول این خونه هستم که تا برگشتن صابخونه حسابی از موقعیت استفاده می کنم و این صفحه رو با نوشته های خودم سیاه می کنم .
تا روزی که زمستون بره و رو سیاهی به زغال هم نمونه .
پس نوشت : این بیت شعر رو توی نقاشی مشترک گیزلا سینایی و فرح اصولی توی موزه ی هنرهای معاصر دیدم . نقاشی قشنگی بود . اگه این نمایشگاه رو ندیدید پونزده صدم درصد از عمرتون بر فناست .

با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن ...
سرقفلی این وبلاگ واگذار شد !
No response to paging
عاشق کتاب های هستم که آدم رو از خودش جدا می کنه .آدم بعد از خوندش سرش سبک میشه ، گیج میره و دنیا می چرخه ! کتاب خوب باید مثل ودکای ۴۰٪ باشه . آدم از خوندنش مست بشه . باید بشه جمله جمله اش رو مزه مزه کرد . باید بشه با جمله جمله اش معاشقه کرد . کتاب خوب مثل مرفین درد دندون روحت رو آروم می کنه. مثل چاقوی تیز و ظریف جراحیه که روحت رو شکاف میده و با خوندنش اعصابت تیر می کشه .
اینا رو نوشتم که خوندن یه همچین کتابی رو بهتون توصیه کنم :
داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد .
کتاب یه نمایشنامه است نوشته ویسنی یک نویسنده رومانیایی با ترجمه زیبا و روان تینوش نظم جو .قسمت های از این کتاب : صحفه ۳۷ جایی که مرد نمایش یاد میگره که بدون کلمه های عادی حرف بزنه
شب دوم ؛ ( در سایه روشن . شاید پس از معاشقه . پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سرهایشان را به هم تکیه داده اند . زن انگور می خورد . مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست .)
زن : بگو آ
مرد : آ
زن : مهربون تر ، آ.
مرد : آ .
زن : آهسته تر ، آ .
مرد : آ .
زن : با صدای بلند اما لطیف ، آ .
مرد : آ .
زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری .
مرد : آ .
زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی .
مرد : آ .
....
زن : بگو آ ، مثل اینکه بخوای بهم بگی سلام .
مرد : آ .
زن : بگو آ ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خداحافظ .
مرد : آ.
از اون دست آدم های هستم که از سلام و هم نشینی های ساده و آبکی تو مترو و اتوبوس و برخورد های توی آبریزگاه های عمومی هم برای خودم دوست دست و پا می کنم . انقدر که گاهی از بلندی لیست دوستانم وحشت می کنم . تو این لیست بلند به اندازه یه کف دست که نه ! اما کمتر از انگشت های دو دست آدم های هستند که یا تو قلبشون جا دارم ، یا تو قلبم جا دارن . که یادشون حتی اگه سه ماه یه اس ام اس هم بهشون نزده باشم گرمم می کنه .
با این همه بار ها و بار ها برام پیش اومده که حرفی ، درد دلی ، راز مگویی سر دلم رو گرفته . بعد هی با خودم و با لیستم کلنجار رفته ام که مثلن " به شماره ۶ زنگ بزنم یا شماره ۶۶ ؟ نه ولش کن اون درک نمی کنه منو به ه دو چشم بگم یا به حا حوله ؟
بعد همچنان که حجم حرف زیاد شده نا امید و نا امید تر شدم از این که کسی نیست حرفمو باهاش قسمت کنم .ترسم از رازداری و دهن قرصی طرف مقابل نیست . ترسم از اینکه طرفی که اینقدر بهش اعتماد کردم درکم نکنه . منو نفهمه . که مجبور شم بگم " تو منو نمی فهمی، نه ؟ " یا " تو هم حا حوله ؟ "
انوقته که خیلی چیزا برام زیر سوال میره . زلزله عمیقی تو لیست رخ میده وسوال مداوم تو مغزم: پس این دوستی ها به چه دردی می خوره ؟
اما اگر شما هم مشکل منو دارید . یه راه حل سراغ دارم که درستیش بارها ثابت شده . گوشی و بردارید و یه شماره تصادفی بگیرید . شماره کسی که نمی شناسیدش و هیچوقت چشمتون به رنگ چشمش آشنا نمی شه . و تمام حرفتون رو یه نفس بگید و گوشی رو بگذارید . جواب میده . همین آدم تصادفی و ناشناس (که ممکنه یه زن خوندار باشه که داره پوشک بچه اش رو عوض می کنه یا دانشجوی دکترای که فردا کوییز داره ) اغلب برخورد های انسانی تری دارند نسبت به اون دوست های مامانی *
* اخطار : مبادا با طرف طرح دوستی بریزید و وارد فاز عاطفی بشید و یا سعی کنیدشماره اش یادتون بمونه و...قاطی نکنید .
** راه حل بعدی اینست که بروید دستشوی و آنچه سر دلتان مانده بالا بیاورید















دیروز آخرین روز کلاس و درس من بود.آخرین روزی که به عنوان یک دانشجو نشستم سر کلاس درس. از استاد آلمانیم خداحافظی کردم و زدم بیرون . هدفن گذاشتم تو گوشم و تمام دانشگاه رو با ترانه willst du mit mir zu tanzen** قدم زدم تا خاطرات این چهار سال رو دوره کنم . با قدم های معمولن بلند من ۲ ساعت و ۱۴ دقیقه طول کشید . حس بدی داشتم مثل کسی که میره ایستگاه قطار تا کسی رو بدرقه کنه.
خروج مرضیه از حرمسرای شازده و وداع مرضیه شازده را !
قبرستون و امامزاده و گور شازده حسین قلی میرزا تقریبن وسط دانشگاه است بالای یه تپه.راویان اخبار و شیرین شکران گفتار نقل می کنند که دانشگاه شهید بهشتی دهی بود متعلق به شازده دانشمند که در زمان رضا خان مصادره شد و در زمان محمدرضا دانشگاه ملی در اون ساخته شدن .
"از خواجه آحمد آقای کشکساب برازجانی نقل است که شبی شازده را به خواب دید که برزخ و دگرگون احوال است .علت را جویا شد که شازده دانشمند خطاب به خواجه می گوید :" ما رضایت ندارم که که حتی گچی در زمین های ما به تخته ای کشیده شود . و این نه از کراهت علم اندوزیست که ما خود دانشمندیم . اما در زمین های ما هر عملی بی اجازه فعلیست حرام . خواجه ! در زمان ما هیچ دختری وارد قصبه ما نشد مگر آن که به حرمسرای ما در آمد . حال هر دختر زیبا روی که در وارد این دانشگاه نمی شود مگر آنگه قبلن به حرمسرای ما در آمده باشد !" خواجه کشکساب نقل می کند " البت منظور نظر شازده لابد دختران بسیجی سبیل دار نبوده است که آنها خود در حکم رجالند و الله ! الله ! که شازده شاهدباز نبود !"
من همان ترم اول یک روز عصر پاییزی نا غافل ! پشت کاج ها وارد حرمسرای شازده شدم . شازده بهترین شوهر مرده دنیا بود . یک بار به من تو نگفت و از انجا که دانشمند بود میان ما به زودی چونان انس و الفتی برقرار شد که چشم زنان حرمسرا را کور کرد . به قوه خدا چشم زخمشان به من نرسید .
خداحافظی از شازده سخت بود : " شازده رخصتم بدید قصد خروج از قصبه تون رو دارم . پیدا است که این رفت پشتش هیچ برگشتی نیست . حلال کنید این ضعیفه رو که بار ها از روی جوونی و خامی شما رو رنجونده !"
نمی دونم به خیالم رسید یا راستی بود که حس کردم شازده فکریه و یه غمی تو چشم های روشنشه . انچنان که جزو منش ملوکانشون بود لختی سکوت کردن و بعد در اومدن که :" رخصتتان دادیم که پای آهوی وحشی را نمی توان بست !!!! میان این زنان ناشزه مایه امیدمان بودید . حکیمه خاتون !رخصتتان دادیم هر چند خوب می دانیم در این زمانه قحط الرجال باز خواهید گشت " در معیت شازده دست در بالای بلندشان دانشگاه رو ترک کردم . رفتنی دیدم که خیرالنساء السلطنه از پشت قبرش ما رو می پایید . خدا همه را حفظ کند !
یاد بعضی نفرات روشنم می دارد :
اساتیدم : استاد محمود حدادی . دکتر ارزولا ویزه فیاض . دکتر ابراهیم استارمی . دکتر آرش فرهید نیا . دکتر پترا مایر . دکتر حیدریان . دکتر نرجس خدایی . استاد میرزا امین . استاد طهماسبی . استاد مهرانپور.دکتر دزفولیان (مدیرگروه ادبیات فارسی ) دکتر عباسی(مدیر گروه فرانسه). دکتر نجومیان(مدیر گروه انگلیسی )
همکلاسی هایم** : سیب لهیده تو یخچال سونی - شیربرنج - خانم قیصر - بانو چویی النگو دار - خانم آ - سیندرلا - ایکبیری - احمدی نژاد - شهید رجایی - دختر مهربون -آقای سرندی پیتی- جولیا پندلتون - اکستازی- گلابی - عقرب زیر حصیر - خانم سلام - خاله مهرداد - خاله ریزه و دوست پسران سحر آمیز !
دوستانم در این چهار سال : حمید رضای عزیز - جمال - بنت الهدا
- حامد - پریا - پانته آ - علی نورانی - زهره و حسین مهمره- فرشته - کبری - منصوره - زهرا ...
*ترانه آلمانی با ترجمه " می خوای بامن برقصی ؟"
** طی چهار سال بر اساس خصوصیات همکلاسی های عزیز و با کمک پریا اسم گذاری کردیم
گلدان های من

پ.ن : گلدونامو چشم نزنید
مشاوره رایگان باغبانی ، گلدان های آپارتمانی را از من بخواهید ! ![]()
وقتی بچه بودم دوست داشتم تو استخر برم قسمت های عمیق . عاشق اون لحظه بودم که زیر پام خالی می شد و من فرو می رفتم . زیر آب تا لحظه که شجاعتم اجازه می داد صبر می کردم و بعد ناخود آگاه دستم رو برای نجات دراز می کردم و نزدیک ترین آدم ممکن رو با خودم زیر آب می کشیدم ...
مدتی اینجا نبودم . نمی خواستم به عادت بچگی دوستانم رو با خودم زیر آب بکشم ...
۲
هیچوقت حافظه خوبی نداشته ام . لجباز و سهل انگار ! حافظه ام همیشه منو جلوی دیگران ضایع کرده ! با اینکه خوب مطالعه می کنم ، اما تقریبن از خوندنی هام هیچ استفاده ای نمی کنم . این اواخر اوضاع حافظه ام وخیم شده . در یخچال را باز می کنم یادم نمی یاد چی می خواستم . به دوستانم زنگ می زنم و فراموش می کنم چه کار داشتم . سر کلاس نکته مهمی را فراموش می کنم و مدتها طول می کشد تا دوباره یادم بیایید . اما درست در نقطه مقابل ...چیز های که می خوام فراموش کنم همیشه به یاد دارم . بعضی خاطره ها مثل یه آدامس سمج چسبیده اند به مخم . مو به مو ؛ با رنگ و دکور و بو و مزه و تن صدا ! لعنتی !
آلزایمر بزرگترین نعمت خداست . باور کنید !


