تبليغاتX
مشیانه




















مشیانه

نیمه زنانه ازلی

 

پیش نوشت :از روی یه کپه کاغذ و جزوه و کتاب بلند شدم اومدم و 7 دقیقه فرصت دارم این پست رو بنویسم . زنگ تفریح من باشید !

 

 

عروس خانوم وکیلم !

 

( لطفن با یادآوری آهنگ های کوچه بازاری بادا بادا مبارک – نون و پنیر آوردیم دخترتون و بردیم ! شمعو چراغا رو روشن کنید ... بخونید .)

ما آدم های عجیبی هستیم که تو دنیایی عجیب تری زندگی می کنیم . آدم های که به ندیده ها و نشناخته هاشون بیشتر از همنفساشون اعتماد می کنن . آدمای که حاضرن سفره دلشون رو تو تاکسی باز کنن اما همین که به خونه می رسن لالمونی می گیرن . آدم های مدرن نشده ی پست مدرن !

تو تمام سالهای که با این دنیایی مجازی آشنا شدم . صاحب ایمیل شدم ، وبلاگ داشتم و جدیدن هم که به اصرار استاد آلمانیم چت یاد گرفتم  ، پیامی به این بامزگی دریافت نکرده بودم !

یه آقای ندیده و نشناخته برام پیام گذاشته و ازم خواسته براش برم خواستگاری !

جدی ! یه کسی که منو نمی شناسه و احتمالن فقط عکسو چارتا اطلاعات پیش و پا افتاده از من دیده ازم خواسته براش آستین بالا بزنم ! : « مایلم  اگر زحمتی نباشه واسطه ی امر خیر بشیبن و اگر براتون امکان داره خانم خوبی را به بنده معرفی کنید . »

 

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون این پیام منو  که برادر ندارم و داغ خواهر شوهر نشدن رو دلم مونده  بدجوری وسوسه  می کنه . تازگی ها دخترای دم بخت و بر و رودار و ترگل ورگل دور و ورم رو  به دید یه خواهر شوهر نگا می کنم .

آق داداشم : « بنده م 1347 - مجرد (کمتر از سنم به نظر می رسم) قد 176 وزن 69- لیسانسه ی علوم اجتماعی و دبیر رسمی - دارای استقلال اقتصادی ( مسکن و حقوق مکفی)و فکری با  ظاهری معمولی نسبتا خوب . اهل تفریحات سالم ( کار - نرمش های ورزشی- مطالعه روزنامه و کتب مربوط به رشته تحصیلی و تدریس - گردش در طبیعت - در حد توان صله ی رحم و...) هستم و ازرفتارهای ناسا لم از جمله سیگار کشیدن دوری کرده ام  » تازه خونه هم داره ( خانوما شلوغ  نکنید . لطفن تو صف وایسید . )

زن گرفتن برا داداشم یه خورده سخته . آخه عروس خانوم باید : « از خانواده ای پاک و سالم باشه - درحد معمول دارای سیرت نیک(صداقت- احترام متقابل - مهربانی و وفاداری و...) و ظاهری نسبتا برخوردار و سنش بین 30 تا36  سال و قدی نسبتا متوسط 160 به بالا داشته باشه و-خیلی چاق نباشه !!! -از نظر تحصیلات هم به هم نزدیک باشیم »  

داوطلبا می تونن عکس و مشخصاتشون رو برا من میل کنن . اگه حائز شرایط نیستید وقت ما رو نگیرید . پارتی بازی هم نداریم حتا شما دوست عزیز !  آخه  می دونید که ازدواج امر مهمیه !!  تازه  دوماد به این شاخ شمشادی و با استقلال فکری !!! کی دیده !

 

میرا

 

    میرا

 

« ما یک خانه ی معمولی داریم، با دیوار های شفاف، تا چهار ساکنان آن هیچ گاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند. به این ترتیب تنهایی مغلوب می شود، زیرا چنان که همه  می دانند بدی در تنهایی خفته است....»

« در سال دوم تحصیل به خاطر اینکه سه بار پشت سرهم در یک ماه شاگرد اول شده بودم، تنبیه شدم. به « شورای رفاقت» احضار شدم و از من خواستند که علت کارم را توضیح بدهم....

»

میرا کتاب خوندیه از کریستوفر فرانک . میرا کتاب ضد کمونیستیه که از قضا شرایط حاکم بر جامعه ایران رو هم خوب توصیف می کنه . از دستش ندید . به خوندنش می ارزه  . شنیدم این کتاب توقیف شده . اونای که منو میبینن می تونن ازم بگیرن .

 

آبنبات

 

پرونده هاوانا  : گاهی دوتا آدم مثل ستون های مسجدند که تنها از فروریختن سقف جلوگیری می کنن ، به این می گن تعهد !

 

پ.ن 1 : ( تو اگه مهجبه بودی با چادرم می تونستی بیایی کوه ! ) این جمله از سربازان گم نام امام زمانه ( گشت ارشاد )  که  این هفته تو درکه به مانتو من گیر داده بودن . می دونید چه حسی داره آدم یهو در محاصره سه تا از این موجودات ! قرار بگیره ؟

پ.ن 2 : وقتی تلوزیون های اونور آب دارن فیل هوا می کنن ، تلوزیون ایران به فکر اینه که تو بازی های پخش مستقیم یورو 2008  چطوری گیس و گل ( حالا یه کم اینور تر ، یه کم اونورتر ! ) هوادارای  حاضر در ورزشگاه رو نشون نده !

پ.ن 3 : خاطره جان یه فکری برا وبلاگت بکن . دیگه به طور کلی فیلتره . چی اون تو می نویسی ؟

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:14 توسط مرضیه|

می دونی یه پشه تو دهن یه قورباغه به چی فکر می کنه ؟

نه ؟

خب اشکال نداره  . منم نمی دونم . اما زیاد هم نباید بد باشه تا چشات به تاریکی عادت میکنه می بینی هضم شدی .

نیومدم غر بزنم ها ! زنده ام .نفس هم که بعله ! اما خسته  . یه دقیقه وقت ندارم با خودم خلوت کنم ببینم تو این زندگی کوفتی دارم چه غلطی می کنم . همین کلافه ام کرده . 

 پروژه . درس .امتحان . صبحانه، نهار، شام ۵ بعد از ظهر ! . شب بیداری . روز خوابیدن . خمیازه پشت خمیازه . گاهی دیازپام ۱۰ : پیاده روی تا توچال

می ترسم برای با خودم خلوت کردن دیر شده باشه . از زندگی خالی شده باشم . که هضم شده باشم . می ترسم  خالی شده باشم از از تمام چیزهای که مرضیه رو معنی می کرد از شور و سرزندگی و شعور . می ترسم که پوک شده باشم ، خالی از انرژی ، تسلیم ! مگه یه پشه تو دهن یه قورباغه چقد دووم میاره ؟؟

 

 

آبنبات

خانه ای روی آب : چه دنیایه بدیه که من آخرین امید یه کسیه ام !

 

 

 پ.ن۱: لابد این بیلبوردا رو دیدید که روش نوشته " چگونه می توان یک ... را دوست داشت ؟" عکس شطرنجیه یه خانوم هم هست .من هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم . یعنی چی ؟ 

پ.ن۲ برنامه مثلث شیشه ای دیشب دیدنی بود .خنده های کثیف رادان رذل در مقابل پاچه خواری های رشیدپور بزدل و شیرین عسل ! ترکیب مناسبی بود برای این که بگه بیننده عزیز شما یه گوسفندید !

پ.ن ۳ سه قلو های بلویل رو دیدم . معرکه بود . از دستش ندید .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:20 توسط مرضیه|


Design By : Night Skin