تبليغاتX
مشیانه




















مشیانه

نیمه زنانه ازلی

جلوی تلوزیون لم داده ام با لیوان چای تو دستم . صدای تلوزیون را تا ته کم کرده ام . برنامه مستندی است از قبایل آفریقایی . امروز یک هفته ای می شود که عقد کنان دوستم الف به خاطر مخالفت مادر نامزدش حا حوله  به هم خورده است .

مرد موبور شلوار کوتاهی دارد رو به دوربین حرف می زند . بقیه سیاه هستند و لنگ دارند ، که قرمز نیست .

از سر صبح هی یک جمله ای که نمی دانم کی و کجا خوانده ام تو ذهنم تکرار می شود  " هر کس در جهان جایی دارد . هیچ کس نباید جای اشتباهی بایستد . هر کس باید جای خودش را پیدا کند "

برنامه زیر نویس فرانسه دارد . یاد هدی می افتام . اصلن هر چیز فرانسوی با سین های کشیده و قاف های غلیظ مرا یاد هدی می اندازد

-Je T´AIMe  ٭

Jch liebe dich auch !٭٭

از سر صبحی هی از خودم پرسیده ام : جای من کجاست ؟ کجای زندگی خودم ایستاده ام ؟ کجای زندگی دیگران ؟

الان اگر عمه خانم اینجا بود می گفت : وا ! چرا صداشو بریدی ؟ نگا کن ریخت سیا سوختشونو ! زیادش کن لااقل حالیمون بشه چی میگه .

من می گفتم ک عمه خانم اینا دارن میرن شکار ببر . می خوان پوستشو بکنن ازش واسه دختر رییس قبیله شورت بدوزن !!

عمه خانم می گفت : وا ! سادات مسخره ام می کنی

... اما عمه  اینجا نیست الان مدتهاست در شهرک هُندُن در نزدیکی لندن زمین گیر شده است و لابد در هشتاد سالگی جلوی تلوزیون می نشیند و صدای تلوزیون را کم می کند و به این فکر می کند که جای را اشتباه آمده است .

من اگر الف بودم لابد حا حوله را از زندگیم پرت می کردم بیرون . من فکر می کنم حا حولهجای خودش نیست . اشتباهی اینجا ایستاده و لاجرم قدر آن یک تکه موزایک خال خالی زیر پایش را نمی داند .

مرد مو بور شلوارکی دوباره رو به دوربین حرف می زند ، انگار که بگوید : تو اگه نی زن بودی آقا داییت از حصبه نمی مرد !

جای من هر جای می تواند باشد . حتی می توانم دختر رییس قبیله باشم . به شورت پوست ببری فکر می کنم .

 

٭ دوست دارم – به فرانسه

٭٭ منم دوست دارم – به المانی

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:2 توسط مرضیه|

الفی اتکینز

وقتی بچه بودم تلوزیون کارتونی پخش می کرد به اسم : الفی اتکینز

الفی کچل بود و من همیشه تصور می کردم ناظم مدرسه اشون با پس گردنی مجبورش کرده که موهاشو ماشین کنه . الفی با بابای دراز و کچلش تو یه آپارتمان تنها زندگی می کردند . من هیچ وقت مامانش رو ندیدم .  اما خصوصیتی که الفی رو به اولین دوست پسر خیالی من – اون روزها من چندتا دوست پسر واقعی داشتم ! – تبدیل کرد این بود که الفی از تاریکی می ترسید . تو تاریکی انباری خونشون وسایل جون می گرفتن و ترسناک می شدن . تازه وقتی بابای الفی می اومد و کلید برق رو میزد الفی می فهمید که مثلن اون اژدها نیست یه گربه است .

دوست خیالی من در تمام سالهای که من بزرگ میشدم با من بود بدون این که حتی یک سانتیمتر به قدش اضافه بشه یا موهاش بلند شه یا پلیورش رو که همیشه به نظرم زبر میرسد عوض کنه .

تو سالهای 78-80 ساکن یه خوابگاه خودگردان زندگی می کردم که همسایه هاش عجیب دوست داشتن از در و پنجره و نورگیر بیان تو . اون روزها الفی رو رو دیوار رو به روی تختم کشیده بودم که شبها تنها نترسم .

من هنوز از تاریکی می ترسم . اما امروز می خوام اینطوری به به دوست خیالیم ادای دین کنم و برش گردونم به دنیای خیالی کارتون ها . مرسی الفی به خاطر همه این سالها

 

*تو خارج از ایران این کارتون به اسم آلفونس آبرگ پخش شده

*راستی دوستان من کجا هستند ؟ روزهاشان پرتقالی باد !

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:53 توسط مرضیه|


Design By : Night Skin