تبليغاتX
مشیانه




















مشیانه

نیمه زنانه ازلی

 Freundschaft

از اون دست آدم های هستم که از سلام و هم نشینی های ساده و آبکی تو مترو و اتوبوس و برخورد های توی آبریزگاه های عمومی هم برای خودم دوست دست و پا می کنم . انقدر که گاهی از بلندی لیست دوستانم وحشت می کنم . تو این لیست بلند به اندازه یه کف دست که نه ! اما کمتر از انگشت های دو دست آدم های هستند که یا تو قلبشون جا دارم ، یا تو قلبم جا دارن . که یادشون حتی اگه سه ماه یه اس ام اس هم بهشون نزده باشم گرمم می کنه .

با این همه بار ها و بار ها برام پیش اومده که حرفی ، درد دلی ، راز مگویی سر دلم رو گرفته . بعد هی با خودم و با لیستم کلنجار رفته ام که مثلن " به شماره ۶ زنگ بزنم یا شماره ۶۶ ؟ نه ولش کن اون درک نمی کنه منو به ه دو چشم بگم یا به حا حوله ؟

بعد همچنان که حجم حرف زیاد شده نا امید و نا امید تر شدم از این که کسی نیست حرفمو باهاش قسمت کنم .ترسم از رازداری و دهن قرصی طرف مقابل نیست . ترسم از اینکه طرفی که اینقدر بهش اعتماد کردم درکم نکنه . منو نفهمه . که مجبور شم بگم " تو منو نمی فهمی، نه  ؟ " یا " تو هم حا حوله ؟ "

انوقته که خیلی چیزا برام زیر سوال میره . زلزله عمیقی تو لیست رخ میده وسوال مداوم تو مغزم: پس این دوستی ها به چه دردی می خوره ؟

اما اگر شما هم مشکل منو دارید . یه راه حل سراغ دارم که درستیش بارها ثابت شده . گوشی و بردارید و یه شماره تصادفی بگیرید . شماره کسی که نمی شناسیدش و هیچوقت چشمتون به رنگ چشمش آشنا نمی شه .  و تمام حرفتون رو یه نفس بگید و گوشی رو بگذارید . جواب میده . همین آدم  تصادفی و ناشناس (که ممکنه یه زن خوندار باشه که داره پوشک بچه اش رو عوض می کنه یا دانشجوی دکترای که فردا کوییز داره ) اغلب برخورد های انسانی تری دارند نسبت به اون دوست های مامانی *

* اخطار : مبادا با طرف طرح دوستی بریزید و وارد فاز عاطفی بشید و یا سعی کنیدشماره اش یادتون بمونه و...قاطی نکنید .

** راه حل بعدی اینست که بروید دستشوی و آنچه سر دلتان مانده  بالا بیاورید

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 21:26 توسط مرضیه|

 

پشت ساختمان ادبیاتآلاچیق رو به روی ادبیات

حیاط خلوت ادبیاتحیاط خلوت ادبیاتدرخت گردویی جلوی ادبیات

نمایی پشت ساختمانپشت روانشناسیپله های مدیریت

به سمت امامزاده و قبرستانامامزادهسنگ نوشت قبر شازده

پله های ادبیاتزمین فوتبال

دیروز آخرین روز کلاس و درس من بود.آخرین روزی که به عنوان یک دانشجو نشستم سر کلاس درس. از استاد آلمانیم خداحافظی کردم و زدم بیرون . هدفن گذاشتم تو گوشم و تمام دانشگاه رو با ترانه willst du mit mir zu tanzen** قدم زدم تا خاطرات این چهار سال رو دوره کنم . با قدم های معمولن بلند من ۲ ساعت و ۱۴ دقیقه طول کشید . حس بدی داشتم مثل کسی که میره ایستگاه قطار تا کسی رو بدرقه کنه. 

خروج مرضیه از حرمسرای شازده و وداع مرضیه شازده را !

قبرستون و امامزاده و گور شازده حسین قلی میرزا تقریبن وسط دانشگاه است بالای یه تپه.راویان اخبار و شیرین شکران گفتار نقل می کنند که دانشگاه شهید بهشتی دهی بود متعلق به شازده دانشمند که در زمان رضا خان مصادره شد و در زمان محمدرضا دانشگاه ملی در اون ساخته شدن .

"از خواجه آحمد آقای کشکساب برازجانی نقل است که شبی شازده را به خواب دید که برزخ و دگرگون احوال است .علت را جویا شد که شازده دانشمند خطاب به خواجه می گوید :" ما رضایت ندارم که که حتی گچی در زمین های ما به تخته ای کشیده شود . و این نه از کراهت علم اندوزیست که ما خود دانشمندیم . اما در زمین های ما هر عملی بی اجازه فعلیست حرام . خواجه ! در زمان ما هیچ دختری وارد قصبه ما نشد مگر آن که به حرمسرای ما در آمد . حال هر دختر زیبا روی که در وارد این دانشگاه نمی شود مگر آنگه قبلن به حرمسرای ما در آمده باشد !" خواجه کشکساب نقل می کند " البت منظور نظر شازده لابد دختران بسیجی سبیل دار نبوده است که آنها خود در حکم رجالند و الله ! الله ! که شازده شاهدباز نبود !"

من همان ترم اول یک روز عصر پاییزی نا غافل ! پشت کاج ها وارد حرمسرای شازده شدم . شازده بهترین شوهر مرده دنیا بود . یک بار به من تو نگفت و  از انجا که دانشمند بود میان ما به زودی چونان انس و الفتی برقرار شد که چشم زنان حرمسرا را کور کرد . به قوه خدا چشم زخمشان به من نرسید .

خداحافظی از شازده سخت بود : " شازده رخصتم بدید قصد خروج از قصبه تون رو دارم . پیدا است که این رفت پشتش هیچ برگشتی نیست . حلال کنید این ضعیفه رو که بار ها از روی جوونی و خامی شما رو رنجونده !"

نمی دونم به خیالم رسید یا راستی بود که حس کردم شازده فکریه و یه غمی تو چشم های روشنشه  . انچنان که جزو منش ملوکانشون بود لختی سکوت کردن و بعد در اومدن که :" رخصتتان دادیم که پای آهوی وحشی را نمی توان بست !!!! میان این زنان ناشزه مایه امیدمان بودید . حکیمه خاتون !رخصتتان دادیم هر چند خوب می دانیم در این زمانه قحط الرجال باز خواهید گشت " در معیت شازده دست در بالای بلندشان دانشگاه رو ترک کردم . رفتنی دیدم که خیرالنساء السلطنه از پشت قبرش ما رو می پایید . خدا همه را حفظ کند !

یاد بعضی نفرات روشنم می دارد :

اساتیدم : استاد محمود حدادی . دکتر ارزولا ویزه فیاض . دکتر ابراهیم استارمی . دکتر آرش فرهید نیا . دکتر پترا مایر . دکتر حیدریان . دکتر نرجس خدایی . استاد میرزا امین . استاد طهماسبی . استاد مهرانپور.دکتر دزفولیان (مدیرگروه ادبیات فارسی ) دکتر عباسی(مدیر گروه فرانسه). دکتر نجومیان(مدیر گروه انگلیسی )   

همکلاسی هایم** : سیب لهیده تو یخچال سونی - شیربرنج - خانم قیصر - بانو چویی النگو دار - خانم آ - سیندرلا - ایکبیری - احمدی نژاد - شهید رجایی - دختر مهربون -آقای سرندی پیتی- جولیا پندلتون - اکستازی- گلابی - عقرب زیر حصیر - خانم سلام - خاله مهرداد - خاله ریزه و دوست پسران سحر آمیز !

دوستانم در این چهار سال : حمید رضای عزیز - جمال - بنت الهدا - حامد  - پریا - پانته آ - علی نورانی - زهره و حسین مهمره-  فرشته - کبری - منصوره   - زهرا ...

*ترانه آلمانی با ترجمه " می خوای بامن برقصی ؟"

 ** طی چهار سال بر اساس خصوصیات همکلاسی های عزیز و با کمک پریا اسم گذاری کردیم

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:50 توسط مرضیه|


Design By : Night Skin