تبليغاتX
مشیانه




















مشیانه

نیمه زنانه ازلی

 

این جهان وان جهان مرا مطلب

کاین دو گم شد در آن جهان که منم

 

اگر شما از خواننده های حرفه ای وبلاگ مشیانه هستید و احیانا دلتون برای نوشته های مرضیه نویسنده ی این صفحه تنگ شده و اگر احیانا کنجکاو شدید بدونید ماجرای واگذاری سرقفلی چیه خدمتت مبارکتون عرض کنم نویسنده ی اول و آخر این صفحه همچنان مرضیه است . ایشون در تعطیلات پس از فارغ التحصیلی به سر می برند و پس از استراحت به این صفحه باز خواهد گشت . 

اگر کنجکاو شدید بدونید من کی هستم ؟ باید بگم من سرایدار فوضول این خونه هستم که تا برگشتن صابخونه حسابی از موقعیت استفاده می کنم و این صفحه رو با نوشته های خودم سیاه می کنم .

تا روزی که زمستون بره و رو سیاهی به زغال هم نمونه .

 

پس نوشت : این بیت شعر رو توی نقاشی مشترک گیزلا سینایی و فرح اصولی توی موزه ی هنرهای معاصر دیدم . نقاشی قشنگی بود . اگه این نمایشگاه رو ندیدید پونزده صدم درصد از عمرتون بر فناست .

 

          

                                  

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:14 توسط مرضیه| |

 

 

 

 

با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن ...

 

 

 

سرقفلی این وبلاگ واگذار شد !

 

 

 

No response to paging

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 16:16 توسط مرضیه|

ماتئی ویسنی یک برای جشنواره فجر به تهران آمده . سه شنبه قرار بود برای جلسه نمایشنامه خوانیش برم خانه هنرمندان ، که درد های لعنتیم دوباره شروع شد . این پست رو از وبلاگ سابقم بیرون کشیدم . به بهانه حضور ویسنی یک در ایران

 

عاشق کتاب های هستم که آدم رو از خودش جدا می کنه .آدم بعد از خوندش سرش سبک میشه ، گیج میره و دنیا می چرخه ! کتاب خوب باید مثل ودکای ۴۰٪ باشه . آدم از خوندنش مست بشه . باید بشه جمله جمله اش رو مزه مزه کرد . باید بشه با جمله جمله اش معاشقه کرد . کتاب خوب مثل مرفین درد دندون روحت رو آروم می کنه. مثل چاقوی تیز و ظریف جراحیه که روحت رو شکاف میده و با خوندنش اعصابت تیر می کشه .

اینا رو نوشتم که خوندن یه همچین کتابی رو بهتون توصیه کنم :

داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد .

کتاب یه نمایشنامه است نوشته ویسنی یک نویسنده رومانیایی با ترجمه زیبا و روان تینوش نظم جو .قسمت های از این کتاب : صحفه ۳۷ جایی که مرد نمایش یاد میگره که بدون کلمه های عادی حرف بزنه

شب دوم ؛ ( در سایه روشن . شاید پس از معاشقه . پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و  سرهایشان را به هم تکیه داده اند . زن انگور می خورد . مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست .)

زن : بگو آ

مرد : آ

زن : مهربون تر ، آ.

مرد : آ .

زن : آهسته تر ، آ .

مرد : آ .

زن : با صدای بلند اما لطیف ، آ .

مرد : آ .

زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری .

مرد : آ .

زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی .

مرد : آ .

....

زن : بگو آ ، مثل اینکه بخوای بهم بگی سلام .

مرد : آ .

زن : بگو آ ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خداحافظ .

مرد : آ.

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 16:52 توسط مرضیه|


Design By : Night Skin