تبليغاتX
مشیانه - اندر باب وداع مرضیه دانشگاه ملی را




















مشیانه

نیمه زنانه ازلی

 

پشت ساختمان ادبیاتآلاچیق رو به روی ادبیات

حیاط خلوت ادبیاتحیاط خلوت ادبیاتدرخت گردویی جلوی ادبیات

نمایی پشت ساختمانپشت روانشناسیپله های مدیریت

به سمت امامزاده و قبرستانامامزادهسنگ نوشت قبر شازده

پله های ادبیاتزمین فوتبال

دیروز آخرین روز کلاس و درس من بود.آخرین روزی که به عنوان یک دانشجو نشستم سر کلاس درس. از استاد آلمانیم خداحافظی کردم و زدم بیرون . هدفن گذاشتم تو گوشم و تمام دانشگاه رو با ترانه willst du mit mir zu tanzen** قدم زدم تا خاطرات این چهار سال رو دوره کنم . با قدم های معمولن بلند من ۲ ساعت و ۱۴ دقیقه طول کشید . حس بدی داشتم مثل کسی که میره ایستگاه قطار تا کسی رو بدرقه کنه. 

خروج مرضیه از حرمسرای شازده و وداع مرضیه شازده را !

قبرستون و امامزاده و گور شازده حسین قلی میرزا تقریبن وسط دانشگاه است بالای یه تپه.راویان اخبار و شیرین شکران گفتار نقل می کنند که دانشگاه شهید بهشتی دهی بود متعلق به شازده دانشمند که در زمان رضا خان مصادره شد و در زمان محمدرضا دانشگاه ملی در اون ساخته شدن .

"از خواجه آحمد آقای کشکساب برازجانی نقل است که شبی شازده را به خواب دید که برزخ و دگرگون احوال است .علت را جویا شد که شازده دانشمند خطاب به خواجه می گوید :" ما رضایت ندارم که که حتی گچی در زمین های ما به تخته ای کشیده شود . و این نه از کراهت علم اندوزیست که ما خود دانشمندیم . اما در زمین های ما هر عملی بی اجازه فعلیست حرام . خواجه ! در زمان ما هیچ دختری وارد قصبه ما نشد مگر آن که به حرمسرای ما در آمد . حال هر دختر زیبا روی که در وارد این دانشگاه نمی شود مگر آنگه قبلن به حرمسرای ما در آمده باشد !" خواجه کشکساب نقل می کند " البت منظور نظر شازده لابد دختران بسیجی سبیل دار نبوده است که آنها خود در حکم رجالند و الله ! الله ! که شازده شاهدباز نبود !"

من همان ترم اول یک روز عصر پاییزی نا غافل ! پشت کاج ها وارد حرمسرای شازده شدم . شازده بهترین شوهر مرده دنیا بود . یک بار به من تو نگفت و  از انجا که دانشمند بود میان ما به زودی چونان انس و الفتی برقرار شد که چشم زنان حرمسرا را کور کرد . به قوه خدا چشم زخمشان به من نرسید .

خداحافظی از شازده سخت بود : " شازده رخصتم بدید قصد خروج از قصبه تون رو دارم . پیدا است که این رفت پشتش هیچ برگشتی نیست . حلال کنید این ضعیفه رو که بار ها از روی جوونی و خامی شما رو رنجونده !"

نمی دونم به خیالم رسید یا راستی بود که حس کردم شازده فکریه و یه غمی تو چشم های روشنشه  . انچنان که جزو منش ملوکانشون بود لختی سکوت کردن و بعد در اومدن که :" رخصتتان دادیم که پای آهوی وحشی را نمی توان بست !!!! میان این زنان ناشزه مایه امیدمان بودید . حکیمه خاتون !رخصتتان دادیم هر چند خوب می دانیم در این زمانه قحط الرجال باز خواهید گشت " در معیت شازده دست در بالای بلندشان دانشگاه رو ترک کردم . رفتنی دیدم که خیرالنساء السلطنه از پشت قبرش ما رو می پایید . خدا همه را حفظ کند !

یاد بعضی نفرات روشنم می دارد :

اساتیدم : استاد محمود حدادی . دکتر ارزولا ویزه فیاض . دکتر ابراهیم استارمی . دکتر آرش فرهید نیا . دکتر پترا مایر . دکتر حیدریان . دکتر نرجس خدایی . استاد میرزا امین . استاد طهماسبی . استاد مهرانپور.دکتر دزفولیان (مدیرگروه ادبیات فارسی ) دکتر عباسی(مدیر گروه فرانسه). دکتر نجومیان(مدیر گروه انگلیسی )   

همکلاسی هایم** : سیب لهیده تو یخچال سونی - شیربرنج - خانم قیصر - بانو چویی النگو دار - خانم آ - سیندرلا - ایکبیری - احمدی نژاد - شهید رجایی - دختر مهربون -آقای سرندی پیتی- جولیا پندلتون - اکستازی- گلابی - عقرب زیر حصیر - خانم سلام - خاله مهرداد - خاله ریزه و دوست پسران سحر آمیز !

دوستانم در این چهار سال : حمید رضای عزیز - جمال - بنت الهدا - حامد  - پریا - پانته آ - علی نورانی - زهره و حسین مهمره-  فرشته - کبری - منصوره   - زهرا ...

*ترانه آلمانی با ترجمه " می خوای بامن برقصی ؟"

 ** طی چهار سال بر اساس خصوصیات همکلاسی های عزیز و با کمک پریا اسم گذاری کردیم

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:50 توسط مرضیه|


Design By : Night Skin